کاغذ رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن یه جوری انگار خودمو خالی میکردم ولی باز یادم میفتاد به زنگ تفریح قبل که با طیبه دوستم قهر کردم یه کم گریم میگرفت ولی تو کلاس ادبیات که همه آزاد بودن چشم خیلی ها مثل اسیه دنبال من بود بازم دلم گرفته بود وقتی نوشتم تموم شد یه نفسی کشیدم وتصمیم گرفتم نوشتنم رو یه سرو سامونی بدم که اسیه اومد و کاغذو ازم دزدید و فرار کرد ولی ازش گرفتم و همشو پاره کردم یه نگاهی به خانوم منصوری دبیر ادبیاتمون انداختم دیدم بازم داره بهم نگاه میکنه خیلی نگاه مهربونی داره وقتی نگام میکرد دلم هوری میریخت پایین اینو فهمیده بودم که خیلی منو دوست داره و بیشتر از بقیه دانش اموزاش بهم توجه میکنه ولی من طبق معمول با معلم جماعت رابط خوبی نداشتم و ازشون دوری میکردم.
ولی این بار بلند شدم و رفتم طرفش کنار صندلیش ایستادم و گفتم من میخوام نویسنده بشم ولی فقط مینویسم قاعده و قانونش رو بلد نیستم پرسید چه چیزایی مینویسی و من شروع کردم به گفتن یه نگاهی بهم کرد و گفت از چیزی ناراحتی؟ گفتم نه گفت تو دوست صمیمی داری گفتم یکی ولی تو دلم میگفتم که اونم از دست دادم و باز تو دلم به سمیه لعنت فرستادم گفت دخترم تو نویسنده نیستی و نمیشی تو نیاز به یه دوست داری که باهاش حرف بزنی تو کاغذ رو برای دوستی انتخاب کردی بهم گفت چندتا از نوشته هاتو بیار ببینم گفتم همشونو پاره میکنم و نمیذارم کسی بخونه گفت از این به بعد نگهشون دار و وقتی حالت خوبه بهشون نگاهی بنداز تا کمی خودتو بشناسی یه حسی بهم میگفت اون فکر میکنه من افسرده شدم و میخواست بهم مشاوره بده دلم از اونم سرد شد و دیگه طرفش نرفتم وقتی میخواست بهم نزدیک بشه ازش دوری میکردم ولی اون همیشه با نگاه مهربون بهم زل میزد و من خجالت میکشیدم.
دوباره رفتم تو فکر طیبه فکر نمیکردم که اونو برای همیشه از دست دادم.
وقتی سمیه رو میبینم یادم به کارش میفته یه بار دلو زدم به دریا و گفتم چرا این کارو کردی
گفت حسودیم میشد شما دو تا اینقدر با هم صمیمی هستین و تو منو اندازه اون تحویل نمیگیری
ولی طیبه نفهمید همش کار سمیه بود و من هنوزم دوستش دارم . چند ماه پیش سمیه رو دیدم و حال طیبه رو پرسیدم که گفت عروسی کرد باورم نمیشد بهترین دوستم منو دعوت نکرده و الان نمیدونم کجاست…





