حرف دل

14 10 2007

xfhhhg.jpeg

سلام امروز اومدم  اول بگم خداجون خيلي مخلصيم نشون دادي كه حسابي هوامو داري و بايد بيشتر از اينا شكر گذارت باشم .

فعلا وبلاگمو كسي  جز دوستاي نزديكم نداره پس به همشون ميگم مخلص شمام هستم اگه من بهشون بدي كردم ببخشن چون ميخوام يه آدم ديگه باشم و حسابي دلمو خونه تكوني كنم.

يه كم از اوضاع دفتر بگم كه همه چيمون با هم ته كشيد و كسي نميره از مركز بياره حال روحيم هم زياد تعريفي نداره يه ساعت خوب خوب يه ساعت دپسرده راستي شب عيد با داداشم مجلس گيس كشون داشتيم  خلاصه من زدمو و در رفتم بعدشم اون منو زد كه مامان فهميد و يه كم نصيحت كرد راستي ما چرا همديگه رو زديم؟!!! هر چي هردومون فكر ميكنيم ميبينيم دليلي نداشتيم شايد دنده هامون خارش داشته…فكر بد نكن جنگو نيستم شوخي بود….جون دل بعضيا

ديروز عيدبود  پيش نماز ما نصف نمازو سانسور كرده بود و زودي تمومش كرد من كه هيچي حاليم نبود فهميدم نمازو اشتباهي ميخونه يه تقبل الله هم نميتوني بگي؟ قديما بهتر بودي

چشمم به وبلاگ جديد افتاده ميخوام بنويسم نگاه نميكنم ببينم چي مينويسم ولي هر چي هست شما به بزرگواري خودتون كه …خدا ميدونه دارين يا نه ببخشيد.