عين+ شين+قاف = ؟

16 10 2007

تو … يا
“تو”يي تو ، يا “شما” ؟؟ ندانم .

از اين دو كدامي ؟؟‌

آنچه هستيد با دل نه با چشم !!
آهسته بيا !!

به اين سوي و آن سوي نرو !!

با آنچه تو را مي ماند ، و مي بايد ، ببين !!
نه از شعاع چشمت ! نه از اداركت!

نه ا ز ميلت !! نه از خواسته‌ات !!

با تويم !! با تو !!
از گذري دگر نرم و آهسته بيا !!

آن كه تو را از هستي به والاترين اوج موج مي دهد !
و آن اشراق عــشــق است !!

و با اين اشراق به اين پنجره ها و واژه ها بنگر .

ديگر با تو سخن نيست !
با عشقت سخن است!!

ببين مي‌يابي ؟؟!!
ببين هستي ؟؟
ببين در جاذبه شدي ؟!؟

اين تو و اين جهان عشق …

يعني در عيني كه آنها را از مركز جدايشان كرد ،‌از مشيت جدايشان كرد ،‌از اراده ( تقريباً نه هميشه ) رهايشان كرد و از مهر بقايشان داد ،از صفا جلايشان داد ،‌از عشق وفايشان داد نخواست كه اينها را از خود براند .

يعني گويا يك رمزي يك تار و پودي ، يك جان جاناني ،‌يك عيني و حسي، و يك حسي و شوقي ، و يك شوقي و ذوقي ، و يك ذوقي و يك لطفي ،‌و يك لطفي و يك شوري در آنها نهاد كه در عيني كه آنها از مشيت و علميت رفتند و از قدرت رها شدند اما آن رشتة محبت ،‌آن رشتة ارتباط ، آن رشتة يگانگي ،آن رشتة بودن ،‌آن رشتة محبت ،‌آن رشتة أنا الحق يعني آن رشته اي كه در جان جانان ذكر أنا الحق روان است ، نه اينكه بگويد من حقم ، نه ،‌در هر ذره نامي از نامهاي أنا الحق بر ملاست . چرا مي گويد « أنا الحق » ؟؟ جوابش آنست كه من را ، او خلق كرده ؛ مرا او بروز و جلوه داد ، من در نبود بودم ،‌ اوبودم كرد ،‌من چيزي نبودم او چيزم كرد ،‌من ناشناخته بودم ‌اوشناخته ام كرد . من حيران و سرگردان بودم دستم را گرفت ،‌نمي دانستم به كجا بروم راهم را نمايان ساخت ، ‌من از خود بيخودم ؛ اين است كه حق من ، عين اوست ، كه جان من جانان اوست ،‌هستي من بودن اوست ، من از خويش نه نامي دارم و نه نشاني من چيزي نيم .

بشنو از ني چون حكايت مي كند

و ز جدايي ها شكايت مي كند

آري من در كنار ديگران بودم اما من را جدا كردند از نيستان و من را از آنجا بريدند ولي از نفيرم هر چه هستند ناليده اند .

من در عيني كه جدايم ، جدا نيستم يعني در عيني كه دورم از او دور نيستم در عيني كه با او نيستم با اويم ،‌در عيني كه ديوار بين من و يار فاصله دارد اما ديوار را پاره مي كنم تا به او آيم و همة اينها را او به من داده . پس يك رشته ،‌يك حالت، ‌يك شوق ،‌يك ارتباط ، يك واقعيت ،‌يك مهر ،‌يك اتصال ،‌يك دايرة جاذب و مجذوب ،‌يك هيأت طالب و مطلوب بين من و او به جا مانده ، و اسم اين را عـشـق گذاشتند .

يعني‌تمام‌اينهارا كه نام برديم در سه واژه خلاصه شد يعني ع ش ق .

0000000000000000

0000000000000000

0000000000000000

……

اين ذره‌اي بود از جهان بي نهايت عشق .